روزهای شیرین
دیروز به همراه بابایی به پارک نزدیک خونه رفتیم. عاشق تاب بازی هستی. با اینکه توی خونه هم تاب بازی میکنی, ولی فکر کنم تاب خوردن توی پارک و کنار بچه ها رو بیشتر دوست داری. بخاط اینکه باید کلی سرت رو گرم کنیم و توجه ات رو به چیز دیگه ای جلب کنیم تا بتونیم از روی تاب بلندت کنیم.
یک کار بامزه ای که انجام میدی, میری زل میزنی به مردم و اگر بهت نگاه کنند یا باهات صحبت کنند بهشون میخندی و به راهت ادامه میدی و این سیکل همینطور ادامه پیدا میکنه. قربونت برم عزیزم, من هم اگر جای اونها بودم و تو با اون قیافه بامزت بهم نگاه میکردی نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم.
توی پارک تاب و سرسره و الوکلنگ بازی کردی و از بس خسته شده بودی روی زمین می نشستی.
بعد از پارک با بابا تصمیم گرفتیم برای خرید به یکی از مغازه های نزدیک خونمون بریم. توی مغازه آهنگ شادی پخش میشد که شما به محض ورود به مغازه شروع کردی به سق زدن و رقصیدن. به مردم نگاه میکردی و می رقصیدی. حیف که دوربین همراهم نبود تا ازت عکس و فیلم بگیرم. قربون اعتماد به نفست برم من مامانی.

چند وقتیه که شبها خیلی بد میخوابی. مرتب بیدار میشی و قر میزنی. دیشب حدودای ساعت 4.5 , 5 صبح بیدار شدی, هرکاری کردم با اینکه خوابت میومد نخوابیدی. یکم میخوابیدی و دوباره بیدار میشدی و قر میزدی. بهمین خاطر تصمیم گرفتم با همدیگه بریم و پیش بابا روی تخت بخوابیم. تا فهمیدی جات عوض شده و اومدیم روی تخت کنار بابایی خوابیدیم. خوشحال شدی و شروع کردی به صورت بابا و مامان دست زدن. گوش بابا رو میگرفتی و میگفتی گوش. بعد برمیگشتی و گوش من رو میگرفتی و میگفتی گوووووش. دستم رو میگذاشتم روی بینیم و میگفتم هییییسسس, مامانی بخواب ببین بابا هم خوابیده. شما هم دستت رو میگذاشتی رو بینیت و پشت سرهم میگفتی هیسسسس. از شدت بی خوابی خمیازه میکشیدم و شما هم خیلی بامزه ادای منو در میاوردی. خلاصه اینکه خیلی بلا و دوست داشتنی شدی, با اینکه خیلی خوابمون میومد، شیرین کاریهای شما حسابی دلمون رو برده بود. دست بابا هم دردنکنه که شما رو برد بخوابونه تا من بتونم فردا بموقع به سرکارم برم.
عزیز دل مامان, هر روز برای دیدن روی ماهت لحظه شماری میکنم. برای لحظه ای بیشتر در کنار تو بودن. خدارو به خاطر این همه لذت و آرامش حضورت شکر. 



روزهای شیرین 







